تبليغاتX
از رویا تا واقعیت


دیگه نمی نویسم خداحافظ واسه همیشه
+ نوشته شده در  شنبه بیست و دوم تیر 1387ساعت 8:26  توسط نازنین  | 



بعد از مدتها می نویسم اما این خود واقعی من است که می گوید نه یک ویروس ذهنی نه یک موجود درون. ۵ هفته شاید برای ۲۵ سال خود خوری کافی بوده که ذکات جسمی و روحی من ادا شود وای چه شبها و چه لحظاتی پر اضطرابی در چشم عمومی مردمان می گذراندم ترس از ظاهر نشدن خود کاذب. این نا من بود می نوشت فکر می کرد و آلوده به بودن در وجود من شده بود. ناخواسته پرورشش می دادم وبی اختیارش شده بودم .اما حال از وجودم رفته خود خودم است که نفس می کشد می نویسد و می بیند با وضوح نه با غبار دوری از بشر. در پس این چند سطر داستان عجیبی نهفته.

حال واقعیت من می نویسد.

+ نوشته شده در  شنبه پانزدهم تیر 1387ساعت 14:37  توسط نازنین  | 



وقتی شب شد به خیالم که وظیفه روزمرگیم تمام شده نور چراغ اتاقم را کم کردم و چشم از روی خستگی و تکرار روزگارم بستم اما دریغ از آنکه تکرار ناآرامی ادامه داشت.ساعتم خواب بود اما انسانیت در پی ناشناخته هایش بیدار.تلاش برای آرامش تلاش برای تهی شدن.تلاش برای فرار از حمل صفت انسانیت در نیمه شب.اما ناآرامی همچنان حکومت می کند و من بنده فروتنش .امشب نیز همچون ۷ شب گذشته برق چشمانم خاموش نشده و ساعتها گذشته و من با دو پشه ی زنده و سرحال در اتاقم گذر زمان و عمرم را حس می کنم . ساعت نزدیک ۵ است با صدای کلاغها نزدیک شدن یک روز به مرگم را می شنوم .

و باز هم در انتظار شب.

+ نوشته شده در  یکشنبه نوزدهم خرداد 1387ساعت 9:2  توسط نازنین  | 



وقتی امر به فرمان نوشتن است پس. می نویسم آنچه را که بدانی در من تک سلولی چه می گذرد. با پس و پیش کردن حروف وصف می کنم حالت درون انسانیت را. اما سکوت.سکوت. و باز هم سکوت. مگر نه اینکه آدمی این تک سلولی تعریف شده قادر به بیان تمام احساسات برگرفته از خم ابروی خود است!!!!!!! نه نمی توان کرد. به تک سلولی انسانیتم فقط رنگ سفید را تعریف می کردم. پس اگر روزی درگیر رنگین روزگار شدم آن روز شاید نتوانم امر به بودن کنم.

+ نوشته شده در  دوشنبه ششم خرداد 1387ساعت 14:59  توسط نازنین  | 



این است جزو اسرار درونم که بگویم آنچه را که نه اعتقادی به آن دارم و نه با آن بزرگ شده ام و نه بهایی بابتش پرداختم و نه هیچ.اینانند که مرا مجبور به ناخواسته هایی می کنند. ارزشهایم را ناارزش و باورهایم را بی رنگ می کنند. گویند بنویس آنچه را که نانوشته ای بیش در ذهن کهنه من نیست.ذهنی کهنه و جسمی پیر و لذت برده که جز ادای بدهی خود به روزگارش و زندگی خام خود چیزی در خود طی نمی کند.

می کوشم که نمایش دهم جوانیم را که همچنان تشنه ی یک قطره با دلی دو چندان خوش.

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و نهم اردیبهشت 1387ساعت 14:42  توسط نازنین  | 



آیا می توان به این موضوع اکتفا کرد که آنان که مرا می کشند درهر لحظه  هر زمان و هر دقیقه . خود در لحظه ای خواهند مرد بی آنکه دردی کشند. اکنون لحظه به لحظه در خود می میرم دریغ از زنده شدن در لحظه بعدی.به خود می آیم و حس غریب جان داشتن در تن نیمه عریانم را مزه می کنم.

تک به تک سلولهای پوستم گرما و سرمای رفتارت را احساس می کند و چه بی تعریف است سکوت کردن و نرنجیدن.

+ نوشته شده در  شنبه بیست و یکم اردیبهشت 1387ساعت 10:14  توسط نازنین  | 



از خواب پریدم سردم شده بود حس کردم که دلم خواست که بغلش کنم اما خیلی عمیق خوابیده بود دلم نیومد بیدارش کنم هر سری که پریشون می شم اون خودشو می زنه به خواب عمیق هیچ وقت نخواسته بفهمه که جسم و روحم یکی نیستن هر کدوم واسه خودشون داره نفس می کشن بی انگیزیه هم. باز هم بخواب- عمیق بخواب -که جسمم در عذاب است بی آنکه که دغدغه بر تو وارد آید. این نازنین است که خودش دگیره بزرگ کردن این جسم نیمه عریان نیمه تازه و روح سرکشش است.

+ نوشته شده در  یکشنبه هشتم اردیبهشت 1387ساعت 11:25  توسط نازنین  | 



ديشب بود .نيمه مست بودم در اتاق تاريك. نور ماه از گوشه پرده اتاقم به درون اتاقك تاريكم شاهراه زده بود . سكوت مطلق.شمعي روشن شد و در پي آن سيگاري روشن.

دلم نوازش مي خواهد . آرامش. آرامش و آرامش در پس آن. امادر اتاق تاريك من جز تنهايي چيزي نيست.اما نازنين با تنهايي خودش سرخوشه و اونو با ۱۴ سيگار روشن تا صبح زنده نگه داشتم.

+ نوشته شده در  دوشنبه نوزدهم فروردین 1387ساعت 8:54  توسط نازنین  | 



با هر صدای جیغ بی صدایی که می کشیدم یه آجر می افتاد پایین اولش ذوق می کردم که عجب انرژیی پیدا کردم اما هر جیغی  که می کشیدم ضعیف تر می شدم . بی جون تر شدم اما هر جیغ من برابر بود با مقاوم ترشدن در برابر یک شکست و بلند شدن دوباره . داره آجورا همین جوری می ریزه اما هنوز نفسی دارم واسه ادامه . شاید جیغ بی صدا دیگه در نیاد از گلوم اما انتظار نداشته باش که باهات نجوا کنم. چون اونم نمیشنوی.

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و ششم اسفند 1386ساعت 12:54  توسط نازنین  | 



وقتی بهش گفتم که دیگه نمی خوام بهت فکر کنم گفت: من نباشم یکی دیگه  چه فرقی می کنه .فکرت فاسد شده . فاسد و تاریخ گذشته .چون دائم داری به گذشته برمی گردی و همه چی رو واسه خودت یاد آوری می کنی . منم عین خیالم نیست دارم یه بت دیگه واسه خودم می سازم.

 

+ نوشته شده در  شنبه یازدهم اسفند 1386ساعت 11:31  توسط نازنین  |