حال واقعیت من می نویسد.
وقتی شب شد به خیالم که وظیفه روزمرگیم تمام شده نور چراغ اتاقم را کم کردم و چشم از روی خستگی و تکرار روزگارم بستم اما دریغ از آنکه تکرار ناآرامی ادامه داشت.ساعتم خواب بود اما انسانیت در پی ناشناخته هایش بیدار.تلاش برای آرامش تلاش برای تهی شدن.تلاش برای فرار از حمل صفت انسانیت در نیمه شب.اما ناآرامی همچنان حکومت می کند و من بنده فروتنش .امشب نیز همچون ۷ شب گذشته برق چشمانم خاموش نشده و ساعتها گذشته و من با دو پشه ی زنده و سرحال در اتاقم گذر زمان و عمرم را حس می کنم . ساعت نزدیک ۵ است با صدای کلاغها نزدیک شدن یک روز به مرگم را می شنوم .
و باز هم در انتظار شب.
این است جزو اسرار درونم که بگویم آنچه را که نه اعتقادی به آن دارم و نه با آن بزرگ شده ام و نه بهایی بابتش پرداختم و نه هیچ.اینانند که مرا مجبور به ناخواسته هایی می کنند. ارزشهایم را ناارزش و باورهایم را بی رنگ می کنند. گویند بنویس آنچه را که نانوشته ای بیش در ذهن کهنه من نیست.ذهنی کهنه و جسمی پیر و لذت برده که جز ادای بدهی خود به روزگارش و زندگی خام خود چیزی در خود طی نمی کند.
می کوشم که نمایش دهم جوانیم را که همچنان تشنه ی یک قطره با دلی دو چندان خوش.
آیا می توان به این موضوع اکتفا کرد که آنان که مرا می کشند درهر لحظه هر زمان و هر دقیقه . خود در لحظه ای خواهند مرد بی آنکه دردی کشند. اکنون لحظه به لحظه در خود می میرم دریغ از زنده شدن در لحظه بعدی.به خود می آیم و حس غریب جان داشتن در تن نیمه عریانم را مزه می کنم.
تک به تک سلولهای پوستم گرما و سرمای رفتارت را احساس می کند و چه بی تعریف است سکوت کردن و نرنجیدن.
دلم نوازش مي خواهد . آرامش. آرامش و آرامش در پس آن. امادر اتاق تاريك من جز تنهايي چيزي نيست.اما نازنين با تنهايي خودش سرخوشه و اونو با ۱۴ سيگار روشن تا صبح زنده نگه داشتم.
با هر صدای جیغ بی صدایی که می کشیدم یه آجر می افتاد پایین اولش ذوق می کردم که عجب انرژیی پیدا کردم اما هر جیغی که می کشیدم ضعیف تر می شدم . بی جون تر شدم اما هر جیغ من برابر بود با مقاوم ترشدن در برابر یک شکست و بلند شدن دوباره . داره آجورا همین جوری می ریزه اما هنوز نفسی دارم واسه ادامه . شاید جیغ بی صدا دیگه در نیاد از گلوم اما انتظار نداشته باش که باهات نجوا کنم. چون اونم نمیشنوی.

